شعر از استاد محمد رئوفی (مهر ) خواب و خیال

ای چشم مست محو تماشای کیستی

مفتون روی وموی دل آرای کیستی

با این دل رمیده و با چشم نیم باز

سرگرم دیدن قد رعنای کیستی

جام جهان تهی ز می ناب آرزوست

بیهوده مست جام فریبای کیستی

باغ خزان زده است گلستان عمر ما

ای دل بیاد گلشن زیبای کیستی

از من بجز دریغ جوانی نمانده است

بازیچه فسانه فردای کیستی

من در خمار جرعه دیدار مانده ام

در بزم عیش ساغر و مینای کیستی

لب تر نکردم از می وصل وهمی خورم

حسرت به آنکه ساغر و صهبای کیستی

سودی نبرده ایم ز سودای زندگی

هر دم به فکر بهره زه کالای کیستی

لبخند روزگار فریب است و هیچ نیست

بیهوده در نیاز و تمنای کیستی

هر شب که ماه جلوه فروشد به آسمان

روشنگر سیاهی شبهای کیستی

مهرت نبوده در دلم ای روزگار دون

خورشید وار انجمن آرای کیستی

 

ابزارک تصویر

ادامه نوشته

مراسم دومین سالگرد درگذشت استاد محمد رئوفی مهر در انجمن هکمتانه همدان

 

بمناسبت دومین سالگرد درگذشت ادیب ،پژوهشگر و شاعر فقید استاد محمد رئوفی

                                                آیین چراغ خاموش نیست

پدرم روشنائی زندگیم دو سال از فراغت میگذرد و این باور برای یکا یک دوستدارانت سخت و جانگاه   است

                                                     قلم قسم خداوند است

                پدرم از تو آموختم قلم را نقش صفحه جان کنیم و بوسه بر قسم خدا زنیم

                              نستوه جاودانه مهرم ، یاد تو میکنم ای فرزانه پر شکیب

باز آمدم که در پناه تو آورم ز خویش                                باز آمدم بسوی تو ای مهربان خویش

پدرم آسمان بود "سرشار از مکث های وقار آمیز " هم او که با نفسش غرورمان را رقم میزد و آئینه چشمان مردانه اش روزگار زیستنمان را بدرقه مینمود تا به معنای صفای خلوص چشمان پر بصیرتش نایل شویم

اینک جهان از او که جلوه ادامه آفتاب زندگی مان بود خالی است ، لیکن در ارجمندی قلم آزاده اش سر در رکوع تمنا میسپاریم و با قید احتیاط و تعلیم آموخته هایمان را از او که پناه و مآمن کبیر هستی مان بود بر لوح صفحه جان مینگاریم .

پدرم از تو آموختیم بر اریکه این هستی ، با قدم های شاکر و شیدا ، به معرفت خلقت هستی خویش دست یابیم .

پدرم از تو آموختیم شکوه جهان جایگاه صدور نور است ، همچون روح که از فراق جسم نمی میرد (( میماند )).

تلالو نیک وماندگار بر جای گذاریم تا جلوه روشن دستور حق را اجابت نموده باشیم .

پدرم : از تو آموختیم سکوت صبر داران ،شکوه جهان را دو چندان میکند ، پس صحن زندگی را با عادت نیک برد باری پیوند زنیم .

پدرم از تو آموختیم فطرت دانایی و این ریشه الهی در باغ علم و دانش بالنده می شودو در هوای قلم پا  می نهد ، پس با پله های تشخیص را سلیم هدایت را از صراط علم و معرفت بیا بیم . 

پدرم از تو آموختیم با دست دوست و با گام آشنا ، چابکسوار اهل دل باشیم و بر آشنای دیروز و امروز مردم دار . 

پدرم از تو آموختم خانه دل پر از نور ناب خواهد شد اگر به قصد کوچه مهر درون را همچون خویشتن تو سبک بار تر از ابر نماییم و در ضیافت و محفل یاران گنج کرامت نثار قدومشان نماییم.  

پدرم ، خورشید چشم تو بود و چشمان تو خورشید ، هر طلوع برایمان با شکفتن چشمان تو آغاز میکردید. 

پس اینک به ما بیاموز .....

این طرح خزان از نبودنت را چگونه بر دل بیاموزیم 

ما بی تو تا دنیاست ، دنیای نداریم، لیک میدانیم ما ایستادند نیز با هر گام به شما که رفته اید نزدیک خواهیم شد و این اندوه تلخ بیکران هرگز پایان نمی یابد . 

پس پدرم با تو میگویم 

بهار با تو درختی بود بی نهایت سبز 

دریغ د درد از این بادهای پاییزی . 

جوریه لقاء (نسیم) رئوفی 

۲۱ شهریور  ۹۸

 

 

 

بی نیاری

در مصاف زندگی از خلق اسنغناء خوش است

در ره آزادگی بیداری از برنا خوش است

این سخن را گرچه دانایان پیشین گفته اند

باد دهان تشنه مردن بر لب دریا خوش است

بی نیاز از آب کی باشد دهان تشنگان

با دهان تشنه مردن کی لب دریا خوش است

بی نیازی پیشه کن از خلق دز عین نیاز

زآنکه لطف بیکران از ایزد یکتا خوش است

ره بجائی کی برد مست غرور خود سری

سیر در راه حقیقت با دل دانا خوش است

سیبنه مالامال غم شد آن طبیب راز کو

داروی دردی زدست آن ید بیضاء خوش است

راه وحدت جز ره حق نیست راه دیگری

ساغر می از کف آن عالی اعلاء خوش است

حان براه دوست دادن کار یکرنگان بود

در میان رتبه ها این رتبه والا خوش است

گر شراب عشق می نوشی زجام دوستی

بوسه ها بر درگه یاران روح افزا خوش است

زوشنائی کی دهد آن پرتو لزران شمع

خرمنی از هاله مهر جهان آراء خوش است

 

                                                      بهترین یار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از گردش زمانه و این چرخ نیلگون

آن دم که می شود سر ما گرم چند و چون

روزی که شکوه میکنی ازکارو بار خود

از بخت تیره یا ستم  روزگار خود

در تنگنای فکرت فردای خویشتن

کآرزده جان و تن شود از رنج زیستن

زین در به آن در از پی هر  آشنا زدم

هر چند بیشتر ز طمع دست و پا زدم

من در هوای دوست بهر سو شتاقتم

اما دریغ بود که کس را نیافتم

شد رهنمای من دل مشتاق بی قرار

آنجا که دیدم از رخ  هر صفحه روی یار

همراه نغمه های نشاط آور امید

گوئی که گوش دل سخن آشنا شنید

خوش یافتم که خوشتر از این چهره بر نخاست

دریافتم که بهتر از این یار در  کجاست 

جام جم است صفحه تاریخ روزگار

جز از کتاب چیست که ماند به یادگار

گنجینه هاست خفته در این معدن نهان

اندیشه ها نهفته در این معنی و بیان

گر خوشه چین خرمن دانش شوی از آن

بی منت و ریا بدهندت به رایگان

قدر تو دوست را بشناسد هر زمان

زآ ن رو که نیستی تو بد آموز و بد زبان

پاکیزه  روی و پاک دل و پاک گوهری

در مهربانی از همه کس مهربان تری

آنان که زحمت هنرت را کشیده اند

خود در تیره مغاک خاک آرمیده اند

خواهی که بهره ور شوی از بهره هایشان

زاندیشه های روشن و گفتار نغزشان

برخیز و کار نیک زراه صواب کن

زوشن روان خویش به فص شباب کن

در بزمگاه و خلوت و خاموش جانفزای

از راه مهر رو سوی کتاب کن

 

گر خوشه چین خرمن  دانش شوی از آن

بی منت و ریا بدهندت به رایگان

قدر تو دوست را بشناسد هر زمان

زآن رو که نیستی تو بد آموز و  بد زبان

پاکیزه روی و پاک دل و پاک گوهری

در مهربانی از همه کس مهربان تری

آنانکه زحمت هنرت را کشیده اند

خوددر مغاک تیره خاک آرمیده اند

خواهی که بهره ور شوی از نغمه هایشان

زاندیشه های روشن و گفتار نغزشان

برخیز و کار نیک زه راه صواب کن

روشن روان خویش به فصل شباب کن

در بزمگاه  خلوت و خاموش جانفزای

از راه مهر ،  رو بسوی  کتاب کن

 

 

                            بمناسبت سالگرد در گذشت استاد محمد رئوفی (مهر)

دل نوشته ای از طرف نوه استاد،  خانم ثمین مومنی

اندوهی که تا ابد بر دل ماست ....

سال گذشته در چنین روزی پدر بزرگم که از خانه بیرون رفت نمیدانست که دیگر قدم هایش بر سنگفرش حیات دلمان نخواهد نشست و دستهایش دیگر یارای نوازش طراوت باغ کوچکش را نخواهد داشت .... چه تلخ و ناگوار باید بپذیریم که دیگر نیستی و جای جای این خانه تنها بوی خاطراتت رو میدهد برای مادرم (نسیم تو) تنها غمی بزرگ برجاست ... که هنوز سیاهپوش رفتنت است ، و با هر گام در این خلوت انس سهمگین ترین بار تنهائی را بردوش میکشد .... زرد آلو ها رسیده اند پدربزرگم و ما توان دست چین آنها را نداریم به کمک مادرم بیا تا به خود بیاید .

بیست و دوم شهریور ماه سالروز درگذشت استاد محمد رئوفی (مهر )

یاد و خاطرش همیشه برای ما جاودان خواهد بود

شعر راز دل ها - فرزند

سوزد دلم بحال  دل مهربان تو

بر دیدگان روشن و اشک روان تو

چون مرغ پر شکسته به کنج قفس چنان

افتاده ای  که رفته ز یاد آشیان تو

طبع روان من نتواند کشد به نظم

یک نکته از غم تو و از داستان تو

فردا کجا خبر دهدم پیک رازها

جز یاد تو خاطرات تونام و نشان تو

بار گناه میکشم از جبر روزگار

زین کوره را ه تیره زرنج گران تو

در گلشن وجود تو چندی بخون دل

بودم به لاله گل تو باغبان تو

ترسم بسوزدم از غم بی انتهای دل

زین آتش غمی که بود در نهان تو

ای وای من از این دل غم آشنای من

ای وای تو از آن دل پر مهربان تو

پیرانه سر چگونه بود روزگار من

با آن صفا و پاکی روح چوان تو

دیدم هزار راز نهان از نگاه تو

خواندم هزار رمز سخن از زبان تو

تو مهر من بدل گرفته و من غمگسار تو

این بوده هدیه من و آن ارمغان تو

هر دم رسد بگوش  دلم ناله های دل

زان روح پر تلاطم و آه فغان تو

جانم ملول گشته ز سودای زندگی

چون است زین معامله سود و زیان تو

دست دعا بدرگه یکتا کنم دراز

خواهم از او همیشه دل شادمان تو

تا از فروغ  چشمه  خورشید زندگی

روشن شود زجلوه او آسمان تو

در باغ پر طراوات و شاداب این جهان

همواره شاد باد دل مهربان تو

پیوند مهر گر ببری  روزی از منت

از خاطرات تلخ تو جویم نشان تو

 

 

سخنرانی استاد  محمد رئوفی مهر در مجموعه فرهنگی هنری عین القضاه همدانی

شعر در وصف همدان  سروده استاد محمد رئوفی ( مهر )

شعر شکوه الوند (مسمط مخمس )

این قله الوند که فخر همدان است 

بر دامنش از چشمه به کهسار روان است

سرسبزی و آن خرمی اش رشگ جنان است

بر عارف و عامی همه جا ورد زبان است

هنگام بهارانش خود مآمن جان است

گر صبحگهی بینی از آن قله والا

زالوند نگر تا که شوی محو تماشا

خورشید که سربرکشد آید سوی بالا

هم رقص کنان بینی اش از دور چه زیبا

از اوج افق رنگ طلا گرد فشان است

از چشمه ملک گویمت ای دل که چه سان است 

جائی است پر از سبزه وخوش نام ونشان است 

آن غلغله اش چون دل عاشق به فغان است 

این ناله جوی از دل کهسار عیان است

هر لحظه دل و دیده نظاره گر آن است

گر خسته نگردی برمت جانب دیگر 

تا در ره کیوار به آن کوه سراسر

بالاتر از آن دشت بود خرم و برتر

میشان بودش نام چه نیکوست ترا بهر

آسوده نشینیم که آرامش جان است

گر میل کنی رفتی از آن ره سوی بالا

تا تخته نادر نشوی رنجه و فرسای

گهواره مریم بودت نیک یکی جای

هم خانه عابد که منی مسکن و مآوای

هنگام تماشای در و دشت و زمان است

ای بس که مفرح بود آن دره مفرا

روئیده گیاهی بهمین نام در آنجا

محصول وی آلاله و آزربه اعلا

کز عطر دل انگیز شوی واله و شیدا

اندوه ز دل میبرد و روح روان است

باز آی که بر تو نمایم ره دیگر

آنجا که ره چشمه فرشته است به معبر 

در بستر آن رود به بالاست یکی سر 

می گردد از آن جای مشام تو معطر 

زان آب کفی نوش که خود راحت جان است 

بر اوج همان دره مرادبیک بود آن رود

بالای سرش شاه نظر قله موعود

بر کوه نوردان جهاندیده و مسعود

بر پیر و جوان ، خرد و کلان جمله بدرود

زان روی که گردشگه آن زنده دلان است

شاطر علی آن دره آباد و مصفا 

آن دره روباه و آن تپه خضراء

هم دره گرگ است مسمی است به آنها

چوی وزمه بود بر زبرش برتر و والا

تا ظن نبری مسکن و ماوآی ددان است

از گنجنامه بر تو بگویم روایت

کز ما نکنی از کم و از بیش شکایت

از کوروش و از شاه خشایار حکایت

خطی است به میخی که شماراست هدایت

بر سنگ نوشته است که تاریخ شهان است

نهری است خروشان و عظیم از سر بالا

آید به سراشیبی از آن دره زیبا

من در عجبم خود که چنین نعمت والا

مبداء زکجا دارد و مقصد کجاها

آبشخور دریای خزر یا که عمان است

از سنگ یکی قلعه اعلای معظم

قز قلعه سی اش نام بود گفته خوارزم

در معبر آن  تاریک دره آن دژ درهم

سنگش همه از مرمر خام است فراهم

خاموش و فراموش که کوه همدان است

افسوس بود زان همه آب فراوان

می نالدو می جوشد و آید زه بیابان

زیبائی و پاکیش چو مرواری غلطان

شایسته که محصور شود آن

تا بهره به زارع دهد و سود درآن است

کوتاه سخن این همه وصف همدان بود 

از خرمی و پاکی و زیبائی آن بود

گویم به تو این گردش ایام چه سان بود

یک روز چنین بود و دگر روز چنان بود

زان رو دل مهر از دی بهمن نگران است