ای چشم مست محو تماشای کیستی

مفتون روی وموی دل آرای کیستی

با این دل رمیده و با چشم نیم باز

سرگرم دیدن قد رعنای کیستی

جام جهان تهی ز می ناب آرزوست

بیهوده مست جام فریبای کیستی

باغ خزان زده است گلستان عمر ما

ای دل بیاد گلشن زیبای کیستی

از من بجز دریغ جوانی نمانده است

بازیچه فسانه فردای کیستی

من در خمار جرعه دیدار مانده ام

در بزم عیش ساغر و مینای کیستی

لب تر نکردم از می وصل وهمی خورم

حسرت به آنکه ساغر و صهبای کیستی

سودی نبرده ایم ز سودای زندگی

هر دم به فکر بهره زه کالای کیستی

لبخند روزگار فریب است و هیچ نیست

بیهوده در نیاز و تمنای کیستی

هر شب که ماه جلوه فروشد به آسمان

روشنگر سیاهی شبهای کیستی

مهرت نبوده در دلم ای روزگار دون

خورشید وار انجمن آرای کیستی